Account: (login)

More Channels


Are you the publisher? Claim this channel

Search in 125,874,563 RSS articles:

Channel Description:

من به مردن راضيم ليكن نمي آيد اجل ،،،،، بخت بد بين كز اجل هم ناز مي بايد كشيد

Latest Articles in this Channel:

  • 05/01/11--06:40: baran (chan 2604167)
  • دلم را برايت پاک کردم کنار گذاشتم

    برايت همه گلها را چيده ام توي گلدان روي ميز است ...

    تمام لحظات خيس زير باران را

    و تمام روزهاي آفتابي با تو بودن را فهرست کردم

    مي خواهم ببينمت باري ديگر

    نشانت دهم تمام خاطراتمان را



    ساعتي از انتظارم مي گذرد ...

    سالها بعد :

    دلم برايت تنگ شده ...

    پرستوهاي مهاجر هم اين را فهميده اند

    که باران اين روزها بي دليل نمي بارد

    و آسمان تنها دليل سرخ بودنش تنهاييش است

     

     

    باران را دوست دارم، چرا که مرا به یاد تو میاندازد. به یاد تو که همانند باران بر من خواهی بارید. باران را دوست دارم، چرا که حرفهایت همانند باران روی شیشه دلم خواهد نشست، چرا که آوای خوش تو را از چمنزار سرسبزیها برایم میآورد، چرا که لحظه های آمدنت را، در گوشم زمزمه میکند؛ لحظه های نابی که در آن خورشید را گم نخواهم کرد، حتی در آسمانی که آبی نباشد. همان لحظه های نابی که انتظار به پایان خواهد رسید و بهار قدم به خانهامان خواهد گذاشت و زمین لبخند خواهد زد و خاک زنده خواهد شد و شب تاریک بقچه سیاهش را برای همیشه جمع خواهد کرد.


  • 06/01/11--08:27: بی تو (chan 2604167)
  • بی تو تمام ثانیه ها سال میشود
    گلبرگ های خاطره پامال میشود
    من انحنای دایره ای از نگفتنم
    بی تو زبان شاعر من لال میشود
    بی تو نگاه مردم بیگانه عشق من
    باور نکن که عاشقت اغفال میشود
    در حسرتم که پر بکشم تا خدا بگو
    آغوش تو برای تنم بال میشود؟
    من با تو میرسم به غزلهای چیدنی
    دور از تو سیب قافیه ام کال میشود
    بی تو دلم شکسته تر از چهره کویر
    طرحی سراب گونه ز آمال میشود


  • 07/03/11--06:11: شمع فرشته (chan 2604167)

  •          مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي
            داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي
            اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي
            بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد .
            پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي
            رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند
            ولي موفق نشدند .
            شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك
            در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند .
            هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي
            جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر
            فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ،
            چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
            دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن
            را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم .
            پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد .


  • 07/03/11--06:12: یه مشت نمک (chan 2604167)
  •  
    روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت . 
    استادپرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
    بقیه در ادامه....
    شاگردپاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "   
    پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه  .
      رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا  نمکها  رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .  شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . 
    استاداینبارهم از او مزه  آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
    پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه  و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ،  میتونه بار اون همه رنج و اندوه  رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب ."

  • 07/03/11--06:16: زیباترین چیز در دنیا (chan 2604167)
  •  
    روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
    فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
    خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
    فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
    پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
    در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
    وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.
    فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
    شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
    مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
    زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
    چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
    فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
    خداوند فرمود:
    این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.

  • 07/25/11--08:32: انسانیت؟ (chan 2604167)
  •  

       آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم،                     

    آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم،    

                             عجیب است که هنوز زنده ایم و امیدوار...!!


  • 09/27/11--06:07: دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست (chan 2604167)
  • وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

     پرهایش سفید می ماند

    ولی قلبش سیاه میشود

     دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

     اسراف محبت است

     

    دعا 

    خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

    آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

     و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

    ****************

    برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد

    هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

     

    امید داشته باشیم هنوز خدا رو داریم

    اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

     او جانشين همه نداشتنهاست

     نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

     اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

     و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

     تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

     ای پناهگاه ابدی

     تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی


  • 11/09/11--07:25: مهربان (chan 2604167)
  • مهربان ای فرشته قشگ آسمان از کدام قصه آمدی که لای لای عاشقانه ات هنوز
    مرا به خواب سرزمین دور می برد دستهای گرم تو مرا به شهر شادی و سرور میبرد

    به سوی نور می برد مهربان قصه گو از کدام قصه آمدی بگو
    که پیش از این چشمهای من میزبان قطره های سرد اشک بود قطره قطره شعرهای آه و غصه می سرود پیش از این چه دور بود آسمان به چشمهای من
    این ستاره ها به دستهای من آشنای من نگاه کن دلم با دلت چگونه خو گرفت
    این تن غریب و بی پناه من چگونه عاشقانه از تن تو رنگ و بو گرفت
    مهربان ای پرنده قشنگ آرزو از کدام قصه آمدی بگو باز هم برای من شعرهای عاشقانه را بخوان مهربان باز هم کنار من بمان .


  • 11/28/11--03:43: به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است (chan 2604167)
  • به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

    بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

    گرت ز دست برآید مراد خاطر ما

    به دست باش که خیری به جای خویشتن است

    به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع

    شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

    چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل

    مکن که آن گل خندان برای خویشتن است

    به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج

    که نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است

    مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر

    که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

    بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او

    هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است

    حافظ


  • 01/16/12--02:38: گاهی وقها روی نیمکت تنهایی ام می نشینم ... (chan 2604167)
  • گاهی وقها روی نیمکت تنهایی ام می نشینم ...

    آن زمان که چشمهایم پر از غوغای رها شدن است ...

    تنها خواهش دلم حضور کسی است در کنار من ...

    روی این نمیکت ...

    نه کلامی می خواهم ...

    نه نگاهی که محسور کند مرا ...

    تنها صدای آرام بخش یک نفس کافیست ...

    همین...