
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
|
|
Are you the publisher? Claim this channel |
|
دلم را برايت پاک کردم کنار گذاشتم
برايت همه گلها را چيده ام توي گلدان روي ميز است ...
تمام لحظات خيس زير باران را
و تمام روزهاي آفتابي با تو بودن را فهرست کردم
مي خواهم ببينمت باري ديگر
نشانت دهم تمام خاطراتمان را
ساعتي از انتظارم مي گذرد ...
سالها بعد :
دلم برايت تنگ شده ...
پرستوهاي مهاجر هم اين را فهميده اند
که باران اين روزها بي دليل نمي بارد
و آسمان تنها دليل سرخ بودنش تنهاييش است

باران را دوست دارم، چرا که مرا به یاد تو میاندازد. به یاد تو که همانند باران بر من خواهی بارید. باران را دوست دارم، چرا که حرفهایت همانند باران روی شیشه دلم خواهد نشست، چرا که آوای خوش تو را از چمنزار سرسبزیها برایم میآورد، چرا که لحظه های آمدنت را، در گوشم زمزمه میکند؛ لحظه های نابی که در آن خورشید را گم نخواهم کرد، حتی در آسمانی که آبی نباشد. همان لحظه های نابی که انتظار به پایان خواهد رسید و بهار قدم به خانهامان خواهد گذاشت و زمین لبخند خواهد زد و خاک زنده خواهد شد و شب تاریک بقچه سیاهش را برای همیشه جمع خواهد کرد.
بی تو تمام ثانیه ها سال میشود
گلبرگ های خاطره پامال میشود
من انحنای دایره ای از نگفتنم
بی تو زبان شاعر من لال میشود
بی تو نگاه مردم بیگانه عشق من
باور نکن که عاشقت اغفال میشود
در حسرتم که پر بکشم تا خدا بگو
آغوش تو برای تنم بال میشود؟
من با تو میرسم به غزلهای چیدنی
دور از تو سیب قافیه ام کال میشود
بی تو دلم شکسته تر از چهره کویر
طرحی سراب گونه ز آمال میشود

مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي
داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي
اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي
بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد .
پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي
رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند
ولي موفق نشدند .
شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك
در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند .
هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي
جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر
فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ،
چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن
را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم .
پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد .

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
دعا
خدایا تقدیر مرا خیر بنویس
آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم
و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم
****************
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتنهاست
نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان برای خویشتن است
به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج
که نافههاش ز بند قبای خویشتن است
مرو به خانه ارباب بیمروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است
حافظ

گاهی وقها روی نیمکت تنهایی ام می نشینم ...
آن زمان که چشمهایم پر از غوغای رها شدن است ...
تنها خواهش دلم حضور کسی است در کنار من ...
روی این نمیکت ...
نه کلامی می خواهم ...
نه نگاهی که محسور کند مرا ...
تنها صدای آرام بخش یک نفس کافیست ...
همین...